هر که خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بگو///////////////// کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

دهانم را از چهره زردم باز کن و به آنانی بده

که دلی برای گفتن دارند و زبانی ندارند.....

 

 

 

 

 

پی نوشت: امروز دومین سالروز سرآغازت بود و با پایانت مصادف شد!

این آخرین پست این وبلاگ بود.....

به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست......

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 


 

درد من تنهایی نیست ، بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت ، بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا می دانند.

 


                                                                        گاندی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

ویکتور خارا بعد از آلنده مشهورترین نامی است که همراه با سیاست مردمی و هنر مردمی در کارزار دمکراسی علیه دیکتاتوری آمریکای لاتین زنده می شود.

ویکتور خارا ، 1932 در لوخوئن شیلی در یک خانواده کارگری متولد شد ، مادرش گیتار میزد و آوازهای فولکلوریک می خواند و به ویکتور هم هنرش و میراث فرهنگی مردم کوچه و بازار را می آموخت . پس از مرگ مادر، با دوستانش یک گروه موسیقی فولکلوریک درست کرد و در کنار آن در مدرسه تئاتر دانشگاه نام نویسی کرد. در دانشگاه شیلی در سانتیاگو هم بازیگری را آموخت و هم کارگردانی را.

نخستین صفحه مستقل آهنگ ویکتور خارا در سال 1966 منتشر شد و ویکتور در سال های بعد دیگر تئاتر را رها کرد و کار خود را منحصرا به موسیقی اختصاص داد. موسیقی مردم به ناگزیر با دردهای مردم سرو کار داشت و ویکتور در آهنگ هایش مثل دیگر همکاران خود در,Nueva Cancion,( یا جنبش موسیقی نوین)  به بی عدالتی های اجتماعی و فساد سیاسی حاکم حمله می کرد.او مثل بسیاری دیگر از هنرمندان برجسته این جنبش از سوسیالیسم دفاع می کرد.

با این زمینه، حمایت شدید او از سالوادور آلنده و برگزاری کنسرت های متعدد در پشتیبانی از کارزار انتخاباتی او امری بدیهی بود. خارا در دفاع از برنامه های حزب سوسیالیست آلنده ،حزب متحد مردم، فراهم کردن امکانات آموزشی، بهداشت و مسکن برای مردم فقیر کنسرت های متعدد برگزار کرد . بسیاری از کنسرت های خارا در شهرهای کوچک برگزار می شد ولی کنسرتی که او در استادیوم شیلی در دفاع از کارزار انتخاباتی آلنده برگزار کرد، شهرت جهانی یافت.

اما در 1973 پس از کودتای پینوشه بر ضد آلنده و قتل او ، بسیاری بازداشت شدند. خارا نیز در جمع دانشجویان دانشکده فنی در 16 سپتامبر 1973 دستگیر شد و به همراه تعداد زیادی از دانشجویان به استادیوم سانتیاگو ، که کنسرت معروفش در حمایت از آلنده را در آن برگزار کرده بود ، منتقل شد .

روحیه شکست ناپذیر و استقامت خارا تا بدان حد برای کودتاچیان آزاردهنده بود که در اقدامی وحشیانه دستی را که ، نت های آزادی و عدالت راروی گیتارش به صدا در می آورد شکستند تادیگر نتواند بنوازد و پیروزمندانه او را به ریشخند گرفتند: حالا بنواز و بخوان!!!
ریشخند متقابل ویکتور در تاریخ آزادی خواهی آمریکای لاتین افسانه شد: او در حالیکه چهره اش از درد به هم رفته بود، بخش هایی از سرود«ما پیروز خواهیم شد» حزب سوسیالیست آلنده را خواند.
آنگاه خارا وحشیانه به زیر ضربات مشت و لگد گرفته شد و بعد به ضرب گلوله به قتل رسید.

خارا، برای کارگران معدن و کارخانه‌ها، دانشجویان و دانش‌آموزان خواند و نواخت و هنوز پس از 37 سال جاودانه بر قلب و روح همه آزادی خواهان و دوستداران موسیقی در سراسر مانده و خواهد ماند .

 

شعر من در مدح هیچ کس نیست

و نمی‌سرایم تا بیگانه‌ای بگرید

من برای بخش کوچک و دوردست سرزمینم می‌سرایم

که هر چند باریکه‌ای بیش نیست

اما ژرفایش را پایانی نیست

شعر من آغاز و پایان همه چیز است شعری سرشار از شجاعت شعری همیشه زنده و تازه و پویا

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

          اگر به خانه‌ی من آمدی

        اگر به خانه‌ی من آمدی

        برایم مداد بیاور مداد سیاه

        می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

        تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

        یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

        یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

    نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

 

 

شعر از : غادة السمان

شاعری از سوریه

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 

 

یک بال فریاد  یک  بال آتش :

   مرغی از این گونه

                                    سرتا سر شب

      بر گرد آن شهر پرواز می کرد.

 گفتند:

        « این مرغ جادوست

                                  ابلیس این مرغ را بال پرواز داده است،»

  گفتند وانگاه خفتند،

                                                       و آن مرغ سرتاسر شب

                _ یک بال فریاد  یک  بال آتش _

 

از غارت خیل تاتارشان برحذر داشت .

 

فردا که آن شهر خاموش

                                  

                                       ( در حلقه شهر بندان دشمن )

 

           

   از خواب دوشینه برخاست

 

                               

                     دیدند

                                     

                                            زان مرغ فریاد و آتش

 

             

                         خاکستری سرد برجاست .

 

 

 

شفیعی کدکنی

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

وه چه بی رنگ و بی نشان که منم

کی بیبنم مرا چنان که منم

کی شود این روان من ساکن

این چنین ساکن روان که منم

گفتی اسرار در میان آور کو میان؟!

اندرین میان که منم

بهر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بی کران که منم

این جهان وان جهان مرا مطلب

کاین دو گم شد در آن جهان که منم

گفتم ای جان تو عین مایی

گفت عین چه بود دراین عیان که منم

گفتم آنی به گفت های خموش

در زبان نامده ست آنکه منم

گفتم اندر زبان چو در نامم

اینت گویای بی زبان که منم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |

 

 

عاشقم من بر فن دیوانگی

سیرم از فرهنگی و فرزانگی

پیش نه در پایم آن زنجیر را

که دریدم سلسله تدبیر را

نوشته شده در جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات () |


شب نما شده لحظه هایم


نور را می بلعد


و در تاریکی شب به منش باز می گرداند....

 


 

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

بنویس

بنویس و هراس مدار

از آن که غلط می افتد

بنویس و

پاک کن

همچون خدا که هزاران سال است

می نویسد وپاک می کند

و ما هنوز زنده ایم

در انتظار پاک شدن

و بر خود می لرزیم.

 

شمس لنگرودی

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

 

 

هزاران چشم گویا و لب خاموش

مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند

برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات () |

Design By : Night Melody